زندگی نامه + سوابق

مواضع

زندگی نامه + سوابق

عکس-3

زندگی نامه + سوابق

رسول جلیلی متولد ۲۸ مرداد ۱۳۴۰ است. تاریخی که خودش از آن به طنز یاد می‌کند و می‌گوید: «هر وقت با دوستان هم‌سنم دور هم جمع می‌شویم به یکدیگر می‌گوییم: تو که چلی! منم که چلم! خلاصه دور هم خوشیم!» حتی از این بازی کلامی‌اش هم بگذریم تولد دقیقاً در روز کودتای تاریخی ایران نشان می‌دهد فرزند چه زمانه‌ای است. آن هم در پایتخت و مراکز استان در شهر تاریخی اقلید: شهری کوچک در استان فارس که در میانه اصفهان و شیراز به اولی نزدیک‌تر است و محل اتصال یزد و یاسوج هم هست. چهار راهی اقتصادی و جغرافیایی که به ظن او سابقه‌‌اش به معرب کلمه کلید بازمی‌گردد: برگرفته از کلمه مقالید در قرآن می‌شود برداشت کرد که اقلید به معنای کلید استان فارس بوده است و دروازه‌ای بر ایران مرکزی. خودش فرزند اول و پسر ارشد یک خانواده ۱۰ نفری در این شهر کوچک است در خانواده‌ای متوسط‌الحال. پدرش گیوه‌دوز بود: آن زمان گیوه نه یک پاافزار سنتی و بعضاً هنری مانند امروز که یک پوشش کامل کاری بود. کشاورزان و کارگران به سبب شغلی که داشتند گیوه می‌پوشیدند و البته هنوز هم تولید صنعتی کفش به ایران نیامده بود. کار سخت و سنگینی بود ولی با آمدن کفش ملی در سال ۴۵ برای همیشه از رونق افتاد، زیرا دیگر دانش‌آموزان و معلمان و حتی کشاورزان گیوه نمی‌خریدند. چون گیوه ضدآب نبود. جلیلی هنوز هم ریشه‌هایی قوی در اقلید به عنوان زادگاهش دارد. هنوز به سن مدرسه نرسیده است که پدرش بقالی کوچکی در همان محل راه می‌اندازد به امید اینکه خدمت به جای تولید زندگی او و هفت سر عائله‌اش را تامین کند، اما در این میان روحیه پدرش یک چالش اساسی است؛ به قول خودش بقالی با بی‌سوادی و نسیه‌فروشی جمع در نمی‌آمد. با خنده می‌گوید: «ترکیب خطرناکی بود! آدم رحیم‌القلبی هم بود. هرچند در حد نیاز خانواده هم کشاورزی مختصری می‌کرد ولی خب با روحیه‌ای که داشت خیلی امورات‌مان نمی‌چرخید. سال‌ها بعد فهمیدم چقدر این گشاده‌دستی پدرم در برخورد با مردم در زندگی و آینده ما تاثیر گذاشته است.» خودش در مدرسه «رضا پهلوی» که بعدها شد شهید صادقی بسیار درسخوان است. در همین دوره است که نظام آموزشی ایران به توصیه فرانسوی‌ها سه‌مقطعی یا همان «نظام جدید» می‌شود: «نه پدر و نه مادر سواد آنچنانی نداشتند، برای همین وقتی از مدرسه تا بقالی پدرم که روبه‌روی در همان دبستان بود می‌رفتم و مثلاً می‌گفتم امروز بیست شدم بابام می‌گفت ای بابا پسر همسایه شده بیست و سه! خلاصه همیشه یک چیزی از در و همسایه کم داشتیم.»

هنوز هم همان مغازه هست و با تلاش فامیل پدرش را با وجود کبر سن چند ساعتی به در مغازه می‌برند و درش را باز می‌کنند تا دل او هم باز شود: «الآن پدر فقط سه جنس را می‌فروشد: روغن حیوانی، عسل طبیعی و رب انار. هدف‌مان این است که خانه‌نشین نشود.»
به دبیرستان ۲۵ شهریور یا امام خمینی فعلی که می‌رود به عنوان ارشدترین پسر در میان سه برادر و پنج خواهر امکان چندانی برای آماده ‌شدن برای کنکور ندارد. نه کلاس کنکوری در کار است و نه پولی برای خریدن کتاب. حتی وقت چندانی هم برای درس ‌خواندن در میان مدرسه و کمک به پدر نیست: «برای ما تصور اینکه پولی برای این چیزها بدهیم ممکن نبود. به پدرم در حساب و کتاب کمک می‌کردم که همیشه خدا نسیه بود و به کشاورزی و دامداری همان یکی دو گاوی که داشتیم هم می‌رسیدم. بهارها بعد از مدرسه یونجه می‌چیدم و بعدها شبدر.»
در همین دوران نوجوانی با سودای کار کردن پایش به اصفهان و غول ساخت و ساز این شهر یعنی «سابیر بین‌الملل» هم باز می‌شود که آن روزها در حال اوج گرفتن است: «پروژه آن زمان سابیر، که همه چیز از پل و سد گرفته تا مترو ساخته است، این بود که از آب زاینده‌رود به روستای کشاورزی جنوب اصفهان آب برسانند. مردم اقلید هم در این پروژه به عنوان کارگر مشغول کار شده بودند.»
در تابستان ۱۶ و ۱۷ سالگی به خاطر جثه کوچکی که دارد مسئول نظارت بر بیل مکانیکی می‌شود. باقی وقتش را هم در اقلید کار بنایی می‌کند که بسیار به آن افتخار می‌کند: «اواخر حتی به کاشی‌کاری هم رسیده بودم. حتی این ساختمان را که ساختیم و خواستیم انباری‌ها را تقسیم کنیم من بنا شدم و همسایه‌ها شدند شاگرد بنا.»
وقتی در رشته ریاضی به نحو درخشانی موفق می‌شود فکر می‌کند برای رفتن به یک رشته دانشگاهی خوب شاید شانسی داشته باشد: «بیشتر از هر کسی شاید عموهایم مشوق من بودند که یکی‌شان هم فرهنگی بود. من خودم سرآمد خانواده در زمینه معدل و تحصیلات بودم و حداکثر لطف خانواده این بود که می‌گذاشتند با همه نیازهایی که دارند باز هم مدرسه بروم و درس بخوانم. این لطف خدا بود که مرا حفظ کرد و به اینجا رساند. دیده‌ام درس خوانده‌اند و عاقبت‌به‌خیر هم نشده‌‌اند و نخوانده‌اند و موفق شده‌اند. پس این دعای عاقبت‌به‌خیری بوده که مرا به اینجا رسانده.»
موج‌های انقلاب که به اقلید می‌رسد اسلام خانواده آنها سیاسی می‌شود. آیت‌الله حسین مظاهری، مرجع تقلید و رئیس حوزه علمیه اصفهان، تمام سال‌های کودکی و نوجوانی رسول مهمان مسجدهای اقلید است و همو پرچمدار انقلاب در اقلید آرام می‌شود. خانواده مقلد آیت‌الله صافی گلپایگانی هستند و در میانه ۵۷ است که برای اولین بار بیشتر با دیدگاه امام راحل آشنا می‌شوند: «ما به دلایل مالی رادیو و تلویزیون نداشتیم و تازه در همین سال راهپیمایی‌ها آغاز شد و سه شهید هم دادیم. اولین شهید اقلید که تیر خورد من جزو کسانی بودم که زیر پیکرش را گرفتیم تا به بیمارستان برسانیم. ایشان سنی هم نداشت، دانش‌آموز بود و وقتی به بیمارستان رسیدیم حسی از خون ایشان روی دستان من ماند که تا همین امروز هم باقی و تازه است. واقعاً دلیلی برای تیراندازی نبود، چون تظاهرات در اقلید هیچ خشونت و تهدیدی نداشت.»
سال ۵۸ که در کنکور شرکت می‌کند وارد رقابتی حیثیتی می‌شود که با وجود نبود امکانات بهترین رتبه را در میان دوستان و آشنایان و البته مدرسه می‌آورد: «رتبه‌ام شد ۳۶۵۸. از سه رفیق و رقیبی که در اقلید با هم بودیم دکتر استکی در صنعتی اصفهان قبول شد، دکتر افضلی در دانشگاه شیراز قبول شد و من هم فردوسی مشهد، آن هم رشته آمار، چون ریاضی‌ام خوب بود و می‌گفتند اداره آمار استخدام می‌کند. ما هم که شناختی نداشتیم گفتیم بگذار برویم ببینیم چه می‌شود.»
در ۱۸ سالگی دورترین مسافتی که رفته اصفهان است و در حالی که هنوز حتی تهران را هم ندیده برای اولین بار با هزار تومان راهی مشهد می‌شود: «یکی از همشهری‌ها در اقلید پزشکی می‌خواند. آمدم تهران خانه یکی از فامیل‌ها که پیدا کردن آدرس خودش ماجرایی بود. فردایش حرکت کردم به سمت مشهد و در آنجا تا رسیدم خانه فامیل‌مان رفتم برای ثبت‌نام. تک و تنها و بدون هیچ تجربه‌ای. رفتم خانه خانم بیوه‌ای که با پسرش زندگی می‌کرد و چون اسم پسرش علی بود همه صدایش می‌کردند ننه‌علی!»
امیدش به همان هزار تومانی بود که پسرعمویش بهش داده بود و هنوز هم می‌گوید همان هزار تومان زندگی‌اش را عوض کرده است. در صف ثبت‌نام با پدر و پسری از خمینی‌شهر آشنا می‌شود که پدر کارمند کفش ملی است. پدر که سادگی رسول را می‌بیند می‌گوید بیایید با پسر من هم‌خانه شوید. این شد که با دو پسر تهرانی دیگر هم دوست می‌شوند و در مشهد تازه انقلاب‌شده گروه خودشان را راه می‌اندازند: «چهار نفری با هم دو تا نان سنگک بعد کلاس می‌خریدیم و خرده خرده می‌خوردیم تا به خانه برسیم. شام‌مان را هم خورده بودیم! دیگر دردسر غذا درست‌ کردن و ظرف شستن هم نداشتیم. بعدها یکی از همین دوستان رفت مجروح شد برگشت و باز با جراحت رفت جبهه. هنوز هم مفقودالاثر است. آن دوستی که با هم هم‌خانه شدیم بعدها فهمیدم عارف بزرگی برای خودش شده است. زمان دوستی ما ایشان خباز بود و بسیار زحمت‌کش بود.»

در فردوسی مشهد با عبدالحمید دیالمه آشنا می‌شود که پرچمدار حرکت اسلامی در دانشگاه است و بعدها در انفجار دفتر جمهوری اسلامی شهید شد. هشت ماه از دانشگاه بیشتر نگذشته که دانشگاه تعطیل می‌شود و وسایل‌شان را باید رها کنند و بروند: «آن زمان ما درسی داشتیم به نام برنامه‌نویسی پیشرفته که آن موقع برنامه‌سازی اسمش بود و PL1. در همان درس با دوستانی آشنا شدیم که لطف کردند و گفتند بیا وسایلت را بگذار خانه ما. رفتیم اقلید و تا برگردیم خانه آن بنده‌خدا به انضمام وسایل ما سوخت و خاکستر شد.»
به شهرش که بازمی‌گردد جمعی از دانشجویان اصفهان و شیراز در اقلید اردوهای جهاد سازندگی راه انداخته‌اند و به حکم دوستی وارد جریان فرهنگی جهاد می‌شود. مرتضی مطهری تازه شهید شده و برای همین نام کتابفروشی‌ای را که راه می‌اندازد می‌گذارد گلستان مطهری. مغازه را از شهرداری اجاره می‌کند و نمایندگی روزنامه‌هایی که صبح به صبح از ترمینال اتوبوس‌ها می‌گیرد هم دستش می‌افتد. تاثیر دیالمه بر وی بسیار محسوس است: «چون پیش پدر و مادرم بودم و جنگ هم داشت شروع می‌شد واقعاً در بند درآمد نبودم. فکر کنید یک عده از شهرهای دیگر برای کمک به اقلید آمده بودند و طبیعی بود که دیگر ما به فکر کسب درآمد نباشیم.»

در آستانه ۲۰ سالگی با دبیر حزب جمهوری اسلامی در فارس آشنا می‌شود و با ارادتی که به این تشکل دارد و آن را نزدیک به تفکر امام (ره) می‌داند به حزب در شیراز وصل می‌شود. اتاقکی در اقلید به عنوان دفتر حزب جمهوری اسلامی تشکیل می‌دهند و یکی دو سفری راهی تهران می‌شود. در همین سفرهاست که موفق می‌شود سید محمد بهشتی را از نزدیک ببیند و شیفته شخصیتش شود: «برای جلسه شورای مرکزی حزب که به تهران آمده بودیم نماینده دفتر تهران گفت اگر برای نماز غروب بمانی، می‌توانی آقای بهشتی را ببینی. آن زمان شهید بهشتی زیر رگبار حملات بنی‌صدر بود که مدعی بود باید اقتصاد را درست کرد و بهشتی نمی‌گذارد. من هم رفتم ببینم چرا این‌قدر همه دارند به ایشان توهین می‌کنند. حتی در اقلید هم جو علیه بهشتی بود؛ روزنامه ارگان بنی‌صدر دست آقای موسوی گرمارودی بود و به شدت به بهشتی می‌تاخت. وقتی صحبت‌های ایشان را شنیدم متوجه شدم که واقعاً خیلی از آن حرف‌ها درست نیست و انصافاً آدم حکیمی است.»

هم‌کلاسی‌ها

یکی از هم‌کلاسی‌هایم در آن دوران که با هم دوست بودیم و رقابت داشتیم دکتر حسین افضلی بود که استاد دانشگاه شیراز هستند و حالا به عنوان نماینده اقلید در مجلس حضور دارند. البته رتبه کنکور من بهتر شد! یکی دیگر از رقبایم دکتر محمدحسین استکی بود که چند دوره هم نماینده اصفهان شد. ایشان اصالتاً هم اقلیدی نبود و به حکم کارخانه قندی که اصفهانی‌ها در اقلید ساختند به شهر ما مهاجرت کرده بودند و با هم رفت و آمد خانوادگی داشتیم. برادر ایشان را منافقین در عملیات مرصاد مثله کردند و در مراسم بزرگی که برای تشییع برگزار شد هادی غفاری سخنرانی کرد.

مکبر

وقتی بچه هستید هر کسی به شما بلندگو بدهد دوست دارید. شاید این شد که آخر استاد شدم! من بچه‌مسجدی بودم و یادم می‌آید مثلاً همیشه می‌رفتم دعای سحر ماه رمضان را پشت بلندگو می‌خواندم و مکبر بودم. واقعاً جدا از صدا خواندن قرآن‌ و مفاتیح آن زمان به خاطر نوع خطی که داشتند کار هر بچه‌ای نبود. درست‌خوانی خیلی مهم بود. این هم برای من سرگرمی مهمی بود که به اعتقاداتم کمک کرد.

پس از آن هر یکشنبه با جمعی از دوستانش در حزب از اقلید راهی دیدن بهشتی می‌شوند: «با یک دست‌نوشته از دفتر حزب در شیراز هر هفته راهی دیدن بهشتی می‌شدیم و واقعاً خبری از حراست به معنای امروزی‌اش نبود که شاید همین سبب آن ترورها شد. با یکی از دوستانم رفتیم پیش شهید بهشتی برای نماز جماعت. وقتی ایشان آمدند چراغ‌ها را خاموش کردند تا ترور نکنند، مرحوم علی‌اکبر پرورش به طنز داد زد ای بابا چرا چراغ‌ها را خاموش می‌کنید؟ که اشتباهی ما را بزنند!؟ جفت‌شان اصفهانی بودند و با هم خیلی شوخی داشتند.»
برداشتش این است که برخلاف دیدگاه عمومی بهشتی هم تکنوکرات بوده و وقتی واقعه هفت‌تیر اتفاق می‌افتد سخت منقلب می‌شود. موج ترورها شروع شده و خودش هم خطر را با پوست و استخوان حس می‌کند. حتی وقتی پستی در خیابان نگهش می‌دارد هر دفعه باور دارد که قربانی یک ترور است. در حزب باقی می‌ماند و به واسطه انرژی و پیگیری‌ای که دارد مامور می‌شود در دفتر حزب در مازندران کار فرهنگی کند: «طیف فکری بادامچیان در مقابل موسوی مسئول شهرستان‌های صنف بود و اسدالله بادامچیان با شناختی که از من داشت ماموریت داد بروم به دفتر حزب در ساری.»
پایش که به ساری می‌رسد چهلم شهدای ششم بهمن آمل است. شهری که زیر فضای امنیتی و سوگواری فرو رفته. طی این یک سال با کل استان کار می‌کند: «آن روزها کار سیاسی به این معنای امروزی نبود. البته اختلافات در رده بالا بود ولی از دید ما فقط یک ید واحده وجود داشت. من ۲۰ سالم بود و از اعتمادی که بهم شده بود مفتخر بودم و یاد می‌گرفتم. تصور امروز از ناخالصی‌های کار سیاسی آن زمان در ما وجود نداشت.»

انقلاب

وقتی رفتم مشهد دانشگاه حتی پشت لبم هم هنوز سبز نشده بود. در همان صف ثبت‌نام که بودم یک آقای نسبتاً جاافتاده‌ای آمد به گرمی سلام علیک کرد و از اسم و رسمم پرسید. وقتی فهمید روحیات مذهبی دارم دعوتم کردم مسجد دانشگاه در تقی‌آباد سابق برای نماز و ناهار. کنار بیمارستان قائم. ظهر پیاده رفتم و موقع نماز جماعت از همان صف دوم و سوم دیدم پیش‌نماز یک مکلای پاک تراشیده است. با وجود همه خامی‌ام برایم عجیب بود که آخر یعنی در مشهد مقدس یک روحانی نبوده پیش‌نماز شود؟! این شد که نیت نماز فردی کردم و عصرم را هم فردی خواندم. سر ناهار در زیرزمین مسجد فهمیدم کلاً مسجد دانشگاه در قرق سازمان مجاهدین خلق آن زمان است و دعوت من هم بخشی از پروژه یارگیری از تازه‌واردها. این شد که من که اصلاً اهل جریان سیاسی هم نبودم و غریب بودم دیگر نرفتم. دوستانم هم گفتند دیگر نرو. بعدها همان مسجد شد محل درگیری خونین درون دانشگاه در زمان انقلاب فرهنگی.

دیالمه

شهید دیالمه خودش دانشجوی سال پنجم داروسازی در فردوسی مشهد بود ولی به عنوان یک دانشجو سخنران توانمندی بود. دست می‌گذاشت روی مضامینی که حساس بود و منافقین هم در بحثش تبحر داشتند. مثلاً می‌آمدند می‌گفتند هیچ تفاوتی بین زن و مرد نیست که انگیزاننده بود. دیالمه می‌گفت فرق دارند و انگ این را می‌پذیرفت بگویند مرتجع است. ولی با تکیه بر قرآن و شریعت می‌گفت این به معنای ارتجاع نیست و پذیرفتن تفاوت‌های دو جنس است؛ مثلاً از نهج‌البلاغه می‌گفت که عقل و احساس دو نیاز بشر است، مانند یک پرده دولایه. در زن پرده احساس رو است و در مرد پرده عقل. مثال می‌زد نصفه‌شب که مادر بیدار می‌شود بچه را تر و خشک کند این از سر غلبه احساس است و برتری‌اش به عقل. برای همین این دو در کنار هم زندگی می‌کنند. دو عقل کافی نیست و دو احساس هم به تصمیم نمی‌رسد. این استدلال‌هایش بسیار به ما می‌چسبید و بر مبنای منطق بود.

در حد یک زندگی مجردی از حزب حقوق ۷۰۰ تومانی می‌گیرد بدون هیچ خانه و اجاره‌ای. مدیون مهمانی مازندرانی‌هاست: «من هیچ چیز نداشتم و شاید چهارپنجم زندگی‌ام در خانه کسانی می‌گذشت که مرا دعوت می‌کردند. به قولی در کیفم زندگی می‌کردم.»
در همین فاصله متاهل هم می‌شود. خانواده برایش همسری از همان بستگان در اقلید پیدا می‌کنند. همان اولین انتخاب می‌شود همسرش که معلم پرورشی مدرسه‌ای در شهر خودشان است. با خنده می‌گوید: «من هیچ تصوری از عاشقی و شکست عشقی و نامزدی و اینها ندارم. اولین خواستگاری‌ای که رفتیم همسردار شدم و با هم بر هر سختی‌ای که بعد از آن بود غلبه کردیم. عقدمان را هم خود آقا (مقام معظم رهبری) خواندند در زمانی که هنوز رئیس‌جمهور بودند و برکت آن عقد برایمان مانده است.»
دانشگاه سال ۶۲ باز می‌شود و این بار متاهل به مشهد بازمی‌گردد و در پی انقلاب فرهنگی رشته کامپیوتر نیز به رشته‌ها اضافه می‌شود. می‌فهمد می‌تواند با توجه به معدلش تغییر رشته بدهد و چون شاگرد اول دانشکده است وارد رشته کامپیوتر می‌شود. با کمک بسیج اقتصادی و آنچه پس از آتش‌سوزی مانده خانه‌ای دواتاقه اجاره می‌کنند و همسرش هم با انتقالی گرفتن به مشهد می‌شود نان‌آور خانواده: «تا لیسانس مدیون ایشان بودیم که انصافاً در کارش هم خوب بود و شده بود مربی پرورشی دانشسرا.»
آمدنش به مشهد پایان آن دوره از حیات سیاسی‌اش نیز هست و بسنده می‌کند به انجمن اسلامی و رفت و آمدی به دفتر حزب جمهوری اسلامی در مشهد که آن زمان رئیسش محمدباقر فرزانه است: امام جمعه موقت مشهد. اولین دخترش هم در همان مقطع به دنیا می‌آید. روایت جالبی از داشتن سه دختر دارد که هر کدام در یکی از سه مقطع زندگی‌اش به دنیا آمده‌اند؛ یکی لیسانس، یکی فوق‌لیسانس و دیگری دکترا.
در دانشگاه و دانشکده رتبه اول می‌شود و به عنوان آموزشیار یا AR در دانشگاه استخدام شود تا در میانه جنگ تحمیلی سرباز شود. در نیروی هوایی سپاه با تعهد خدمت وارد سربازی شش‌ساله‌ای می‌شود. حقوق اندکی هم می‌دهند که هرچند ناچیز است ولی برای شرایط اقتصادی آن زمان رسول حیاتی است. در پاسداران وظیفه به خدمت است و در زمینه موشکی به کارهای پژوهشی می‌پردازند: «اولین پهپاد‌ها و توان موشکی ایران داشت به شکل ابتدایی شکل می‌گرفت و بیشتر آن جمع دانشجویان هوا و فضا بودند.» در این دوران زیر نظر استاد مشهور و فقید سال‌های بعد برق دانشگاه تهران یعنی سید مهدی فخرایی کار می‌کند که مانند خودش مامور به خدمت است و بعدها از چهره‌های سرشناس آموزشی کشور می‌شود تا اینکه سال ۹۳ بر اثر سرطان خون درگذشت.
طی این مدت در تهران ابتدا تنهاست تا هر دو پولی جمع می‌کنند و باز به هم می‌رسند. آن سال دانشکده کامپیوتر شریف کنکور برگزار نمی‌کند، اما در مقابل برای دانشکده برق کنکور می‌دهد و قبول هم نمی‌شود. سال بعد که در کنکور دانشکده کامپیوتر شریف شرکت می‌کند آماده‌تر است و جزو ۱۰ نفری است که برای فوق‌لیسانس قبول می‌شوند. در این میانه به واسطه مسیح قائمیان که خودش برآمده از دانشگاه شریف است در داده‌پردازی و شرکت ریزکامپیوتر پذیرفته می‌شود تا پاره‌وقت کار کند. قائمیان به عنوان استاد پایان‌نامه‌‌اش هم پذیرفته می‌شود که به اختصار خودش مکتب C نام‌گذاری‌اش می‌کند: «ایده‌ام این بود که پایان‌نامه‌ام نرود در طاقچه خاک بخورد و این پنجره‌ای بود به زبان‌های برنامه‌‌نوسی نسل چهار. خود مسیح داشت روی مین‌فریم این کار را انجام می‌داد و با شرکت نفت کار می‌کرد. از من خواست این کار را برای رایانه‌های شخصی که تازه آمده بود انجام دهم.»
بر همین اساس کار مشابهی را از سر تا ته برای سینا دارو انجام می‌دهد که پروژه را محمدعلی ترابیان،‌ مدیرعامل این روزهای به پرداخت ملت، در داده‌پردازی می‌پذیرد و به رسول برون‌سپاری می‌کند: «من واقعاً در این برهه از زندگی‌ام مدیون مسیح قائمیان هستم.»
فرزند دومش هم متولد می‌شود و چون باید نزدیک دانشگاه شریف باشند در ستارخان مستاجر می‌شوند و به سبب اختلاف فرهنگی و با شروع موشک‌باران‌های تهران، به ویژه منطقه غرب، دانشگا‌ه‌ها به طبقه منفی یک هتل استقلال منتقل می‌شوند. بنابراین دوباره اسباب‌کشی می‌کنند: «من خانه گیر نیاوردم و خانمم یک بار رفت و خانه گرفت. موفقیت من واقعاً مدیون خانمم است.»
کارش در سپاه بیشتر در حد شبیه‌سازی با کومودور است ولی از آنجا مامور می‌شود به مرکز کامپیوتر نیروی انتظامی. در آنجا از DPFE تازه مینی‌کامپیوترهای ساخته NEC خریده‌اند و به عنوان کارشناس مسئول آنها را راه می‌اندازد. پس از یک سالی که آنجاست در پایان درسش، سال ۷۰، که مصادف با رحلت امام هم هست اعزام دانشجو به خارج محدود می‌شود، اما با این وجود برای استرالیا پذیرش می‌گیرد.
با همسر و دو دخترش عازم دانشگاه سیدنی می‌شود تا با اجتماع ایرانیان مقیم سیدنی آشنا شود. در قیاس با دوران‌ سخت پیشین این شروع دوران آرامش است. خودش در دانشگاه سیدنی چهار سال علم کامپیوتر می‌خواند و عضو انجمن اسلامی است و بچه‌ها هم مدرسه ایرانیان را می‌روند: «افتخار جامعه استرالیا این بود که چندفرهنگی است و هر تفکری را می‌پذیرد. بد نیست بدانید برای ما نان خیلی مهم بود، هر هفته یکی از انجمن می‌رفت یک بار نان و مرغ ذبح اسلامی با کیهان هوایی می‌خرید و می‌آورد. این بود بهانه دیدن همه ما با هم.»
درگیر تهاجم ناکام منافقین به سفارت ایران در کانبرا هم می‌شوند و حتی در مقابل اپراهاوس مشهور سیدنی راهپیمایی روز قدس را برگزار می‌کنند. این خاطره که در مقابل نماد استرالیا این رویداد را برگزار می‌کنند هم خنده را به لبش می‌آورد. پایان‌نامه دکترایش در زمینه سیستم‌های ماندگار توزیع‌شده است که دور از ایده‌های همکاری‌اش با داده‌پردازی هم نیست: «استاد راهنمایم، فرانس هسکنز، در آن زمان از بخت بد درگیر طلاقش با داشتن سه پسر بود و من هر سری تا شهر نیوکاسل می‌رفتم که در مورد تزم حرف بزنیم در میانه ماجراهای خانوادگی‌اش درگیر می‌شدم. چون مدت بورس داشت تمام می‌شد عجله داشتم تمام شود زودتر برگردم ایران.»
مرداد ۷۴ در تهران است و می‌خواهد برگردد شیراز: «نزدیک اقلید بود و دوست داشتم به پدر و مادرم کمک کنم.»

دانشگاه شیراز با کمی اکراه می‌پذیرد استاد این دانشگاه شود، اما وقتی برای گرفتن مجوزش به تهران می‌رود با محمد قدسی، رئیس دانشکده کامپیوتر شریف، برخورد می‌کند که در زمان تحصیل با هم آشنایی مختصری دارند. به شرط داشتن خوابگاه برای زن و بچه‌اش راهی تهران می‌شود و با همراهی علی‌اکبر صالحی رئیس وقت دانشگاه شریف به زمره اساتید این دانشگاه می‌پیوندد.
ظرف یک هفته در شریف پذیرفته می‌شود و به طبقه هفتم بازارچه کتاب در میدان انقلاب می‌رود: «در زندگی‌ام ۱۸ بار اسباب‌کشی کرده‌ام و راستش را بخواهید خیلی سخت نمی‌گرفتم. همیشه می‌گفتم بروم ببینم چه می‌شود.»
در دانشگاه با مهرداد فهیمی آشنا می‌شود که نمایندگی محتواهای کتابخانه‌ای را داشت و استاد دانشگاه بود. با ترس و لرز سر دو کلاس درسی می‌رود که خودش هرگز نگذرانده؛ یعنی ذخیره و بازیابی اطلاعات و دیگری پایگاه داده پیشرفته. پیش از این آز نرم‌افزار را در دوره فوق لیسانس درس داده است و همین برایش پایه موفقیت می‌شود. با مطالعه ترم اول را می‌گذراند و در شریف جا می‌افتد. بچه سوم هم به دنیا می‌آید و دوباره راهی داده‌پردازی پیش ترابیان و قائمیان می‌شود. جمع دوستان جمع است.
این بار با تکیه بر سابقه‌اش در استرالیا روی راه‌اندازی شبکه‌های مبتنی بر آی‌پی و اترنت کار می‌کند. دو سال با پروکام تکنولوژی روی ذخیره‌سازی هوشمند داده‌ها کار می‌کند و در سال ۷۸ شاید یکی از مهم‌ترین اتفاقات حرفه‌ای زندگی‌اش می‌افتد. محمدمهدی عطوفی که حالا معاون بازاریابی همراه اول است و آن روزها مدیر انستیتو ایزایران بود به دانشگاه شریف می‌آید و سفارش نوشتن اولین فایروال را به استاد جوان می‌دهد. این قرارداد با ایزایران می‌شود فایروال حدید و محمود جراحی، مدیرعامل نابغه آن روزهای صاایران، تا سال‌ها جلیلی را صدا می‌زند: ابا حدید.

فیلترینگ

یک موضوعی که اغلب مورد مغلطه قرار می‌گیرد مساله LI یا همان Lawful Interception است که همه جای دنیا دارند و جزو استانداردهای ITU به شمار می‌رود. شما موظف هستید هر سیستمی می‌فروشید همراه آن LI بفروشید تا با حکم قاضی بتواند شنود قانونی مطابق اصل ۲۵ قانون اساسی اتفاق بیفتد و هر سیستم مخابراتی این را دارد. ما حتی قاضی متخصص برای حکم شنود داریم. کار فایروال گرفتن پکت، نگاه کردن آن و بلاک یا رد کردنش است که خط مشی را بر شبکه اعمال کند. کاری که ما می‌کردیم طراحی این فایروال‌‌ها بود و بعدها ما را متهم کردند که فیلترینگ یا شنود فروخته‌اید. در حالی که هزار مرتبه قوی‌ترش را هر کشوری دارد و چینی‌ها هم خیلی قوی‌ترش را به همه می‌فروشند.

شورا

من تنها عضوی هستم که از اول تا حالا بوده‌ام و باور دارم شورا در بهترین زمان و درست‌ترین بازه ممکن تشکیل شد تا پیش از هر اتفاقی صنعت و اقتدار را مدیریت کند ولی دو بی‌لطفی رخ داد. یکی بی‌لطفی دوره دوم آقای احمدی‌نژاد بود که ناگهان در نزدیکی انتخابات بنای معارضه با شورا را گذاشت. من نقش آقای مشایی را هم در این زمینه کم نمی‌دانم. شاید یکی از مهم‌ترین این اختلافات سر مصوبه وی‌پی‌ان قانونی و اختیارات کمیسیون‌ها بود. موضوع ساختمان هم دون شأن شورا بود و می‌شد آقای اخوان در این مورد جوانی نکند. دوره بعد هم در دولت یازدهم اساساً این نهاد به عنوان نقش‌آفرین پذیرفته نشد. اصل ماجرا هم این بود نه بودن و نبودن این رئیس و آن رئیس.

این پروژه هیچ‌گاه واقعاً تجاری نشد اما بر مبنای آن شاکله امن‌افزار شکل گرفت. با تیمی که به وجود آمده جلیلی با چند دانشجویش امن‌افزارشریف را تاسیس می‌کنند و به برج سهند در عباس‌آباد می‌روند. ساختمانی که حالا از آن افرانت است: «هرچه داشتیم در یک سال اول خوردیم و رسیدیم به بی‌پولی، و من در ۴۱ سالگی رفتم که سهام بفروشم. دنبال دولتی‌ها هم نبودیم. با فضل‌اللهی در ایران سیستم صحبت کردیم. ایشان هم در یک جلسه گفت چند؟ گفتم ۴۰ درصد ۱۰۰ میلیون تومان. گفت باشد. نوشت چکش را رفتیم خانه.» امن‌افزار کمی جان می‌گیرد تا سال بعد با حمایت مرکز صنایع نوین و مجتبی هاشمی می‌روند سراغ مراکز پیامک یا SMS Center. تازه موبایل آمده و نتوانسته‌اند مراکز اس‌ا‌م‌اس را راه بیندازند. از صفر این مراکز را می‌سازند و در شیراز آن را پایلوت راه می‌اندازند و می‌شود شرکت پیک‌آسا. این بار از اول اشتباه نمی‌کند و با دو پیمانکار بزرگ مخابراتی شریک می‌شود. حالا سهامدار دو شرکت است آن هم به میزان ۳۰ درصد.

پیک‌آسا تا سال ۸۸ به نحو نمایی رشد می‌کند و از ۲۰ هزار مشترک در شیراز به آستانه پیمانکاری اس‌ام‌اس سنترهای کل کشور می‌رسد، ولی در مبارزه با دامپینگ ZTE شکست می‌خورد و افت می‌کند تا اینکه وارد سیستم‌های سفارش مشتری و اس‌ام‌اس روتر در بازار قوی‌تر می‌شود. در همان سال یک توطئه سیاسی هم پیک‌آسا را ممنوع‌الکار می‌کند. تا جلیلی بیاید این مشکلات را برطرف کند پیک‌آسا افت محسوسی کرده.
سال ۸۹ برای فرصت مطالعاتی به اتفاق خانواده برای یک سال به دانشگاه یو سی دیویس آمریکا می‌رود تا هم تجدید قوا کند و هم با دیدگاه‌های جدید آکادمیک آشنا شود. ارتباطات خوبی پیدا می‌کند و بعدها آنها را برای انجمن رمز به ایران دعوت می‌کند. مجله iSecure را نیز برای این انجمن اداره می‌کند که به زبان انگلیسی منتشر می‌شود و تا حالا هم ۱۰ سال منتشر شده و به حیاتش ادامه می‌دهد.
در آمریکا هم کم با مشکل مواجه نمی‌شود. اجازه نمی‌دهند لپ‌تاپی را که خریده است به ایران بیاورد و بعد در دالان هواپیما نگهش می‌دارند که چرا یک کتاب را از آمازون خریده. با نگرانی بسیار به ایران بازمی‌گردد و سعی می‌کند امن‌افزار و پیک‌آسا را احیا کند.
در سال‌های اخیر با گرفتن چند قرارداد از زیرساخت و رفتن روی اس‌ام‌اس روترها کم‌کم تقویت می‌شود و با داشتن یک تیم مستقل امن‌افزارشریف مراحل ترقی را طی می‌کند. در میانه دولت دهم با وزیر وقت محمد تقی‌پور بیشتر آشنا می‌شود که از زمان صاایران یکدیگر را می‌شناسند. روز ۱۷ اسفند ۹۰ یک تلفن ناشناس به جلیلی زنگ می‌زند و خبر می‌دهد که به عنوان عضو حقیقی شورای عالی مجازی انتخاب شده: «من حتی روحم هم خبر نداشت و از آقای اخوان که دبیر وقت بود پرسیدم و ایشان گفتند نام من در خیلی لیست‌ها مشترک بوده و نظر بر این بوده که یکی از بخش خصوصی هم باشد. تازه همان روز ساعت دو اعلام شد رسماً عضو حقیقی شورا شده‌ام.»
امن‌افزار مشکل جا دارد و بچه‌ها هم از رفتن به پارک فناوری پردیس سر باز می‌زنند، این است که دنبال یک ساختمان در حوالی شریف برای شرکت می‌گردند. آن زمان هنوز دو میلیارد پولی را که برای کل ساختمان لازم است ندارند و با چند استاد همراه می‌شوند و مجتمع فناوری شماره دو را پیش‌خرید می‌کنند. در میان معامله است که به بی‌پولی می‌خورند. این شد که به صرافت می‌افتند سهام را عرضه کنند و فضل‌اللهی هم از آنها خواسته سهامش را بفروشند: «من آقای صدوقی مدیرعامل همراه اول را دیدم و ایشان رفت سفر حج و برگشت گفت زیر ناودان طلا به فکر امنیت شبکه بودم. این شد که آمد ۵۰ درصد به‌اضافه یک سهم را خرید و شد شریک امن‌افزار.»

منبع: ماهنامه پیوست

دیدگاه خود را اینجا قرار دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *